v.dadgar68

Pinned 3 ماه 2 روز ago onto آلبوم راهیان نور

خاطراتی از شهید مهدی باکری

گزیده ای از خاطرات شهید مهدی باکری

بهمان گفت:«من تندتر می روم. شما پشت سرم بیایین.» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیشتر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده٬ رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد ما هم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون. داشتیم تند تند پوتین هامان رو می بستیم. که زود راه بیفتیم. «گفت: کجا با این عجله؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.»

منبع: ستاد مرکزی راهیان نور کشور

دیدگاه‌ها
نظر خود را در زیر بنویسید
پیوستهای مرتبط با موضوع

جهاد و شهادت

بمباران شیمیایی حلبچههوش و درایت حضرت زینب سلام الله علیهاشهادت امام موسی کاظم علیه السلامخاطره ای از سیره  شهید حاج کاظم نجفی رستگارنماز ظهر عاشورازائران شلمچهیاد شهداشهیدشهادت امام علی علیه السلامتوصیه های شهداولادت حضرت ابوالفضل علیه السلام
ولادت حضرت ابوالفضل علیه السلام
پیوستهای کاربر

v.dadgar68

حق و باطل
گزیده ای از بیانات رهبری در خصوص حرکت راهیان نور
رعایت حقوق همسایه
شباهت خواب و مرگ
خواهشهای نفسانی
رفتن به مجالس حرام
پیوستهای موجود در این گروه

آلبوم راهیان نور

فرازی از وصیتنامه شهید محمود ستوده
گزیده از بیانات رهبری در مورد زیارتگاه بودن مناطق جنگی
گزیده از بیانات رهبری در مورد راهیان نور
شهید محمد حسن هاشم
خاطراتی از شهید مهدی باکری
شهید ژروم امانوئل کورسل
پیمایش
ورود کاربر
دیدگاه‌های اخیر
کاربران آنلاین

هم‌اکنون 0 کاربر آنلاین هستند.

کاربران جدید
بالا