رفتن به محتوای اصلی
P نگارخانه ضیاءالصالحین
حداقل دو حرف برای جست‌وجو بنویسید.
خانه
موضوعات
قرآنی اهل بیت علیهم السلام احادیث فقه و احکام اخلاق و عرفان جهاد و شهادت آواتار مذهبی و مناسبتی سبک زندگی وقایع و مناسبتها آموزشی اجتماعی بهداشت و سلامت تاریخی تعطیلات تکنولوژی حیوانات دکور شعر و ادب صنایع دستی طراحی طنز علم و طبیعت عکاسی غذا و آشامیدنی فیلم و کلیپ محصولات معماری هنری ورزشی چاپ و پوستر کودکان و نوجوانان گردشگری و اماکن سایر موضوعات
ورود

شهادت امام کاظم (علیه السلام) + آواتار | ضیاءالصالحین

  • Read more about شهادت امام کاظم (علیه السلام) + آواتار | ضیاءالصالحین
تصویر
شهادت امام کاظم (علیه السلام) + آواتار | ضیاءالصالحین
متن

شهادت امام کاظم (علیه السلام) + آواتار | ضیاءالصالحین

موضوع
آواتار مذهبی و مناسبتی

شهادت امام کاظم (علیه السلام)

  • Read more about شهادت امام کاظم (علیه السلام)
تصویر
شهادت امام کاظم (علیه السلام) + آواتار | ضیاءالصالحین
متن

شهادت امام کاظم (علیه السلام)

موضوع
آواتار مذهبی و مناسبتی

شهادت امام کاظم (علیه السلام)

  • Read more about شهادت امام کاظم (علیه السلام)
تصویر
شهادت امام کاظم (علیه السلام) + آواتار | ضیاءالصالحین
متن

شهادت امام کاظم (علیه السلام)

یه پیرمرد و پیرزن تو کوچه ی اقاقیا تو محلمون زندگی میکردن؛بااینکه پیر بودن اما اون عشق جوانیشون شهره محل بود.....

  • Read more about یه پیرمرد و پیرزن تو کوچه ی اقاقیا تو محلمون زندگی میکردن؛بااینکه پیر بودن اما اون عشق جوانیشون شهره محل بود.....
تصویر
گل محمدی..عیدمبعث
متن

یه پیرمرد و پیرزن تو کوچه ی اقاقیا تو محلمون زندگی میکردن؛بااینکه پیر بودن اما اون عشق جوانیشون شهره محل بود..

من خودم مامان بزرگ؛بابابزرگ نداشتم خیلی وقته اونارو از دست دادم.بهمین خاطر هر روز میرفتم خونشون؛آخه اونام کسی رو نداشتن..همه بچه هاش ازدواج کرده و سر زندگیشون بودن.فقط گاهی آخر هفته میومدن و سری بهشون میزدن و میرفتن..

من عاشق اون حیاط بزرگ و پردرختشون بودم؛تا دلت بخواد انواع گل و درخت تو حیاطشون بود..مثل جنگلهای شمال وقتی بارون میومد تازگی و معنای خاصی به حیاطشون میداد..

منم که تو سن جوانی بودم جذب اینجور چیزا میشدم؛بااینکه سنی ازم گذشته بود اما شیطنت هم میکردم..

یه روز صبح که خواستم دانشگاه برم؛چشم به در حیاطشون افتاد؛در حیاط نیمه باز بود و من هم که شیطون؛یه سرک کشیدم تو حیاط..

دیدم یه سفره صبحانه پهن کردن رو تختِ زیر درختا؛پیرزن یه استکان چایی ورداشت و یه پَرِه از گل محمدی کنارش چید و انداخت تو چایی وبا لبخندی عاشقانه و دستانی لرزان؛داد دست آقاش..

آقا چایشو خورد و کلی گفتن و خندیدن؛منم فقط نگاه میکردم و لبخند میزدم..

نگاه ساعت کردم واسه دانشگام دیر شده بود؛بدو بدو باعجله خودمو رسوندم به سرویس؛خداروشکر جانموندم؛اما اون تصویر زیبا همش تو ذهنم بود...

ظهر برگشتم خونه و یه استراحت کردم و بعد مثل سابق رفتم پیش همسایه مون..

نشستم رو تخت و منتظر بودم مثل صبح یه چایی برام بیاره و گل محمدی بندازه داخل چاییم..

وقتی چایی رو اورد بهش گفتم مادرجون این گل محمدی خاصیتش چیه؟یه لبخندی زد.گمونم بو برده بود صبح داشتم نگاشون میکردم..

آخه صبح ک داشتم می رفتم یه عروسک کوچولو رو کیفم آویزون بود که پیچش شل شده بود و افتاده بود درحیاطشون؛اینو از عروسکم که روتخت بود فهمیدم..

از خجالت سرمو انداختم پایین؛؛بهم گفت دخترم خجالت نکش؛کاربدی نکردی؛آقامون خودش گفته بود در حیاط رو باز بزارم تا وقتی تو میای رد بشی؛بیای یه چایی بخوری و بری.ولی انگار نمیخواستی خلوت مارو بهم بزنی..

بهش گفتم:البته که نخواستم خلوت به اون قشنگی رو بهم بزنم؛بیشتر دوست داشتم نگاه کنم آخه خیلی برام جالب بود تو این سن عشق و محبت ورزیدن..

باز گفت دخترم وقتی آقا به خواستگاریم اومد یه گل محمدی گذاشته بود لای دسته گلی که برام اورده بودن.چون خوشبو بود و عید مبعث هم بود..

پدرشوهرم گفت:پیامبرخدا تنش بوی خوشی میداد بهمین خاطر به این گل خوشبو میگن گل محمدی و بهمون توصیه کرد که تو زندگیمون مانند پیامبر خوشبو باشیم و ازین گل استفاده کنیم..

گل خوشبوی محمدی است که گلهای معطر روزگار رو تحت الشعاء قرارداده....

قلعه آوارسین

  • Read more about قلعه آوارسین
تصویر
قلعه آوارسین
متن

قلعه آوارسین

برچسب‌ها
قلعه آوارسین
قلعه آوارسین شهرستان کلیبر
قلعه آوارسین کلیبر
جاذبه های دینی قره داغ
قره داغ
گردشگری قره داغ
گردشگری
گردشگری کلیبر
کلیبر
شهرستان کلیبر
موضوع
علم و طبیعت

قبرستان بقیع

  • Read more about قبرستان بقیع
تصویر
فوت ابراهیم بن محمد (صلی الله علیه و آله) + آواتار | ضیاءالصالحین
متن
قبرستان بقیع
برچسب‌ها
قبرستان بقیع
بقیع

فوت ابراهیم بن محمد (صلی الله علیه و آله)

  • Read more about فوت ابراهیم بن محمد (صلی الله علیه و آله)
تصویر
فوت ابراهیم بن محمد (صلی الله علیه و آله) + آواتار | ضیاءالصالحین
متن
فوت ابراهیم بن محمد (صلی الله علیه و آله)
برچسب‌ها
فوت ابراهیم بن محمد (صلی الله علیه و آله)
فوت ابراهیم بن محمد
ابراهیم بن محمد
فوت ابراهیم فرزند حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)
فوت ابراهیم فرزند حضرت محمد

لینک شیعه (مذهبی):https://t.me/linkshia ...

  • Read more about لینک شیعه (مذهبی):https://t.me/linkshia ...
تصویر
لینک شیعه (مذهبی)
متن
لینک شیعه (مذهبی):https://t.me/linkshia کانالی ویژه برای تبلیغ و معرفی گروه های مذهبی گروه های تلگرامی مذهبی و اخلاقی
برچسب‌ها
گروه مذهبی تلگرام
گروه اخلاقی تلگرام
گروه مذهبی و اخلاقی تلگرام
کانال تبلیغ و معرفی گروه های مذهبی تلگرامی
کانال تبلیغ گروه های اخلاقی تلگرامی
کانال معرفی گروه های تلگرامی
linkshia

پیج اینستاگرام سایت ضیاءالصالحین https://t.me/ziaossalehin...

  • Read more about پیج اینستاگرام سایت ضیاءالصالحین https://t.me/ziaossalehin...
تصویر
متن
پیج اینستاگرام سایت ضیاءالصالحین https://t.me/ziaossalehin پیج اینستاگرام حاضر توسط واحد سایبری بنیاد فرهنگی تربیتی ضیاءالصالحین ایجاد شده است.
برچسب‌ها
پیج اینستاگرام سایت ضیاءالصالحین
سایت ضیاءالصالحین
ضیاءالصالحین

عکاس و نویسنده:اسما رشیدی رشنو...

  • Read more about عکاس و نویسنده:اسما رشیدی رشنو...
تصویر
فرزندصالح
متن
عکاس و نویسنده:اسما رشیدی رشنو حیاطمون خیلی کوچیک و فندقی بود؛اما وسطش یه حوض آب که کَفِش با رنگ آبیِ آسمونی نقاشی شده بود و چندتا ماهی قرمز که داخل اون زندگی میکردن وجود داشت.. اما اون حوض آبی رنگ یه صفایی به حیاط کوچیکمون داده بود؛که هروقت کنارش می نشستی؛انگار داشت با روحت حرف میزد.یه تخت که روشو با فرش پوشونده بودیم و دوتا بالش؛هم کنار حوض بود که فضای حیاط رو به کلی شاعرانه کرده بود... یه روز به فکرم رسید بیام و یه درخت کنار حوض بکارم؛تاوقتی بزرگ شد؛سایه ش بیفته رو حوض آب و تخت کنارش..همین کار رو هم کردم.. انقدر ذوق برا بزرگ شدنش داشتم که هرروز بهش آب میدادم و ازش نگهداری میکردم.. هرروز صبح از پشت پنجره اتاقم نگاش میکردم که ببینم امروز با دیروز درختم چقد فرق کرده و بزرگ شده.. خلاصه یه سالی ازکاشتن درختم گذشت.یه روز صبح مث همیشه پشت پنجره داشتم نگاش میکردم ک دیدم:إه درختم شکوفه داده؛؛حتی قدش از من بلندتر شده بود.. خیلی ذوق کردم و هی دور درختم می دویدم و میخندیدم.. احساساس کردم این درخت بچه مه که اونو بزرگ کردم و به این مرحله رشدو کمال رسوندمش؛خیلی خوشحال شدم که ثمره کارمو دیدم؛آخه بعد شکوفه کردن درخت میوه میده و اون میوه میشه ثمره کار آدم.. بچه آدم هم همین حکم رو داره که باعشق و محبت بزرگش میکنی؛به مرحله رشد و کمال می رسونیش و یه فرزند صالح و پاک تحویل جامعه میدی و این صالح بودنش میشه ثمره زندگیت که عمر و جوانیت رو به پاش گذاشتی.. پس چه بهتر که به بچمون عشق و محبت بورزیم و اونو بافرهنگ درست خانواده بزرگ کنیم.. پس چه بهتر که ثمره خوبی از خودمون بجا بذاریم تا فردای بهتری برای این دنیا و اون دنیای خودمون و بچه هامون بسازیم...

Pagination

  • First page « First
  • Previous page < قبلی
  • …
  • صفحه 761
  • صفحه 762
  • صفحه 763
  • صفحه 764
  • صفحه 765
  • صفحه 766
  • صفحه 767
  • صفحه 768
  • صفحه 769
  • …
  • صفحه بعد بعدی >
  • Last page Last »
Subscribe to
خانه ورود

جست‌وجو

عنوان، متن، موضوع یا برچسب را جست‌وجو کنید.

موضوعات

قرآنی اهل بیت علیهم السلام احادیث فقه و احکام اخلاق و عرفان جهاد و شهادت آواتار مذهبی و مناسبتی سبک زندگی وقایع و مناسبتها آموزشی اجتماعی بهداشت و سلامت تاریخی تعطیلات تکنولوژی حیوانات دکور شعر و ادب صنایع دستی طراحی طنز علم و طبیعت عکاسی غذا و آشامیدنی فیلم و کلیپ محصولات معماری هنری ورزشی چاپ و پوستر کودکان و نوجوانان گردشگری و اماکن سایر موضوعات