Pinned 6 سال 11 ماه ago onto اسما رشیدی رشنو
یه پیرمرد و پیرزن تو کوچه ی اقاقیا تو محلمون زندگی میکردن؛بااینکه پیر بودن اما اون عشق جوانیشون شهره محل بود..
من خودم مامان بزرگ؛بابابزرگ نداشتم خیلی وقته اونارو از دست دادم.بهمین خاطر هر روز میرفتم خونشون؛آخه اونام کسی رو نداشتن..همه بچه هاش ازدواج کرده و سر زندگیشون بودن.فقط گاهی آخر هفته میومدن و سری بهشون میزدن و میرفتن..
من عاشق اون حیاط بزرگ و پردرختشون بودم؛تا دلت بخواد انواع گل و درخت تو حیاطشون بود..مثل جنگلهای شمال وقتی بارون میومد تازگی و معنای خاصی به حیاطشون میداد..
منم که تو سن جوانی بودم جذب اینجور چیزا میشدم؛بااینکه سنی ازم گذشته بود اما شیطنت هم میکردم..
یه روز صبح که خواستم دانشگاه برم؛چشم به در حیاطشون افتاد؛در حیاط نیمه باز بود و من هم که شیطون؛یه سرک کشیدم تو حیاط..
دیدم یه سفره صبحانه پهن کردن رو تختِ زیر درختا؛پیرزن یه استکان چایی ورداشت و یه پَرِه از گل محمدی کنارش چید و انداخت تو چایی وبا لبخندی عاشقانه و دستانی لرزان؛داد دست آقاش..
آقا چایشو خورد و کلی گفتن و خندیدن؛منم فقط نگاه میکردم و لبخند میزدم..
نگاه ساعت کردم واسه دانشگام دیر شده بود؛بدو بدو باعجله خودمو رسوندم به سرویس؛خداروشکر جانموندم؛اما اون تصویر زیبا همش تو ذهنم بود...
ظهر برگشتم خونه و یه استراحت کردم و بعد مثل سابق رفتم پیش همسایه مون..
نشستم رو تخت و منتظر بودم مثل صبح یه چایی برام بیاره و گل محمدی بندازه داخل چاییم..
وقتی چایی رو اورد بهش گفتم مادرجون این گل محمدی خاصیتش چیه؟یه لبخندی زد.گمونم بو برده بود صبح داشتم نگاشون میکردم..
آخه صبح ک داشتم می رفتم یه عروسک کوچولو رو کیفم آویزون بود که پیچش شل شده بود و افتاده بود درحیاطشون؛اینو از عروسکم که روتخت بود فهمیدم..
از خجالت سرمو انداختم پایین؛؛بهم گفت دخترم خجالت نکش؛کاربدی نکردی؛آقامون خودش گفته بود در حیاط رو باز بزارم تا وقتی تو میای رد بشی؛بیای یه چایی بخوری و بری.ولی انگار نمیخواستی خلوت مارو بهم بزنی..
بهش گفتم:البته که نخواستم خلوت به اون قشنگی رو بهم بزنم؛بیشتر دوست داشتم نگاه کنم آخه خیلی برام جالب بود تو این سن عشق و محبت ورزیدن..
باز گفت دخترم وقتی آقا به خواستگاریم اومد یه گل محمدی گذاشته بود لای دسته گلی که برام اورده بودن.چون خوشبو بود و عید مبعث هم بود..
پدرشوهرم گفت:پیامبرخدا تنش بوی خوشی میداد بهمین خاطر به این گل خوشبو میگن گل محمدی و بهمون توصیه کرد که تو زندگیمون مانند پیامبر خوشبو باشیم و ازین گل استفاده کنیم..
گل خوشبوی محمدی است که گلهای معطر روزگار رو تحت الشعاء قرارداده....
دیدگاهها
نظر خود را در زیر بنویسید